تبليغاتX
tooye parantez

دلم گرفته

وقتی دلم می گیره دلیلی نمی خواد

خودم رو فقط باید به خواب بزنم

تا کسی کاری به کارم نداشته باشه

دلم گرفته

حتی از تو، مامان، بابا، دوست و...

خوب که فکر می کنم

می بینم دلم حتی از دوست دوران دبیرستانم هم گرفته

از رفتگری که کوچه مان رو تمیز می کنه

دلم گرفته

حتی از دختر بقالی سر کوچه مون

که فقط یکبار دیدمش

دلم گرفته

از ساعت مچی ام

که یکبار نشد برای دلخوشی من بخوابه

و زمان واسم وایسه

دلم گرفته

حتی از مورچه های اتاقم

که دیروز شروع کرده بودند روی کمرم راه رفتن

دلم گرفته از موهام که فرفرن

و هیچ وقت خوب صاف نشدن

دلم گرفته

از همه کتابام که خاک گرفتن

دلم گرفته

از همین، همین پیغام گیر تلفن مون

که هرزمان دلم می خواد پیغام داشته باشه، نداره

دلم گرفته

از سی دی های توی اتاقم

که مدام گم می شن

دلم گرفته

از معلم دوره راهنمایی ام

که من رو توی اتوبوس دید و نشناخت

دلم گرفته از تِلم

که خوب روی موهام نمی خوابه

دلم گرفته

از همه روزنامه ها

که همشون هم رو تکرار می کنن

دلم گرفته از فیس بوک

که فقط با فیلتر و التماس باز می شه

دلم گرفته

از خودکاری که عاشقش بودم

که امروز دیگه ننوشت

دلم گرفته

از بالشم که تازگیا گردنم رو اذیت می کنه

دلم گرفته

از بازی مار گوشی مامانم

که دیر فرمان من رو اجرا می کنه

دلم گرفته

از آنتن گوشیم که هی میره و میاد

دلم گرفته

از مانتوهام که چروک می شن

دلم گرفته

از کله پاچه که بوش اذیتم می کنه

دلم گرفته

از لئونارد کوهن که بعضی جاهای شعرش

انقدر تند می خونه که من نمی فهمم

دلم گرفته

از شوهر عمه ام که مریض شده این چند وقتِ

و همه رو ناراحت کرده

دلم گرفته

از دوستم که امروز بهم زنگ نزد

دلم گرفته

از شام امشب مون که لوبیا پلوِ

دلم گرفته

از خمیر دندونمون که دیشب پرید تو گلوم

دلم گرفته

از ماهواره که بی بی سی فارسی رو می زنه نُ سیگنال

دلم گرفته

از ناخن دست راستم که بدجوری شکست

دلم گرفته

از زبان این ترم که خیلی سخت شده

دلم گرفته

از قفل کمدم که کلید توش شکسته مونده

دلم گرفته

از اسپیکرای کامپیوتر که خیلی صدا تولید می کنن

دلم گرفته

از استادم که یک نمره بهم کم داد

دلم گرفته

از گوشیم که امروز حتی یکبارم صداش در نیومد

دلم گرفته

از لاکم که این روزا عین چسب شده

دلم گرفته

از دوربینم که بی دلیل همه عکساش پاک شد

دلم گرفته

از چادر نمازم که بهم کوتاه شده

دلم گرفته

از دندون عقلم که بی موقع در اومد

دلم گرفته

حتی از نوشابه که این چند وقت مزه همیشه اش رو نمیده

دلم گرفته

از لیوانم که دسته اش خیلی زود شکست

دلم گرفته

از غذایی که مامان گوشتی اش کرده

دلم گرفته

از هُبی تو کیفم که زود آب شد

دلم گرفته

از پاندول ساعتمون ک با موقع یا بی موقع دیگه اصلا نمی زنه

و اینور اونور نمی ره

دلم گرفته

از تیتراژ این فیلم که اسم همه عوامل رو می نویسه

جز طراح تیتراژ

دلم گرفته

از یخ های توی جا یخی که زیادی سِفت میشن

دلم گرفته

از پِن فتوشاپ که با من کنار نمی آد

دلم گرفته

حتی از سِرایی که نورش قرمز است.

 

نوشته شده توسط farzaneh در ساعت 16:36 | لینک  | 

 

همه چیز تکرار مکررات است

روزها ، آدم‌ها ، کارها ، حرف‌ها ، آهنگ‌ها ، فصل‌ها ، سال‌ها ، عاشقی‌ها ، غذاها ، تاکسی‌ها ،

اتوبوس‌ها ، متروها ، تولدها ، مرگ‌ها ، جدایی‌ها ، بازی‌ها ، صداها ، کافه‌ها ، نوشیدنی‌ها ،

 قاب‌ها ، ثانیه‌ها ، کتاب‌ها ، فیلم‌ها ، عکس‌ها ، دوستی‌ها ، من ، تو ،........

نوشته شده توسط farzaneh در ساعت 20:16 | لینک  | 

به چشمانت زل زده ام

خودم را در آنها می بینم

تک و تنها

باز هم مرا تنها گذاشته ای!!!!!!

تك و تنها

نوشته شده توسط farzaneh در ساعت 8:36 | لینک  | 

يادت ميايد؟

درون همه‌ي كوچه ها قدم نهاديم

بي آنكه نام كوچه‌ها را بدانيم

از همه‌ي پياده‌روها عبور كرديم

بي‌آنكه متر كنيم پياده‌روها را

توي گوشم حرف مي‌زدي

صداي تو برايم ناآشنا بود

اما بعدترها آشنايي بود كه مانند نداشت

مي رفتيم مي رفتيم مي رفتيم

كوچه به كوچه

پياده‌رو به پياده‌رو

و دستت را دور كمرم گذاشته بودي

مي رفتيم مي رفتيم مي رفتيم

كوچه به كوچه

پياده‌رو به پياده‌رو

زمان را به ياد نمي‌اورديم

در تاريكي‌ها گم مي شديم

چشمانت را هنوز به ياد دارم

چشماني كه سوال داشتند

چشماني كه چشمانم را خيره مي كرد

يادت مي آيد؟

باران شروع به باريدن كرد

و ما بدون توجه به باران

درست وسط كوچه قدم‌هايمان را تند كرديم

و هر دو از اين مي‌گفتيم كه باران را دوست داريم و يكديگر را

يادت مي آيد؟

آب هويج را مي‌گويم

و روزنامه‌ي شرقي كه در آنروز به دست داشتي

يادت مي آيد؟

دستمالي را كه بر رويش با قهوه گلي كشيده بودم

چقدر آنرا دوست داشتي

چقدر همه چيز ساده بود و خوب

اما حال چقدر همه چيز سخت شده است

يادت مي آيد؟

شب‌ها را مي‌گويم

آهسته اما زيبا حرف مي زديم

چقدر زود شب تمام مي شد و روز آغاز

يادت مي آيد؟

آن‌روز برفي را مي‌گويم

كه آدم برفي شده بوديم

و ثانيه به ثانيه در حال ليز خوردن

يادت مي آيد؟

نارنجي را مي گويم

كه عين خودت شيطان است

گاه نازش مي كنم و گاه پرتش مي كنم به ديوار

گاه با موهايش ور مي روم

و گاه با خنده‌اش خنده‌ام مي گيرد

يادت مي‌آيد؟

" تو با مني حس مي كنمت

همين جا روبروي خودم

صداتو مي شنوم همه جا

يا شايد من ديونه شدم

اگه تو تو اتاقم نيستي

چرا كنار تو ميشينم

چرا دارم تورو مي بوسم

چرا دارم تورو ميبينم"

چه شوقي داشتي آنروز

و چه خوب بود

يادت مي آيد؟

مدادت را مي گويم

دوست داشتم هردو يك نوع مداد داشته باشيم

و چه خوب

يادت مي آيد؟

ورقه اي را كه نوشته بودي

و عكسي كه پايين صفحه كشيده بودي

من هنوز آن ورق را دارم

و انقدر آنرا خوانده‌ام كه از بر شده ام

يادت مي‌آيد؟

از خانه بيرون زدنت را

چقدر نگران بودم

اما سعي كردم تمام شب را كنارت باشم

.

.

.

حال ديگر اين يادها به كمك‌مان نمي‌آيد

اما نمي دانم چرا هرجا پا مي‌گذارم

هرچه مي گويم و مي شنوم

مرا به يادت مي‌اندازد

ياد تو تا ساليان سال با من مي ماند

خيالت راحت دوست من!!

 

نوشته شده توسط farzaneh در ساعت 16:25 | لینک  | 

به  نظرم تنهاس

خيلي

يا شايدم تنها بوده

خيلي تنها

و حالا من از تنهايي درش ميارم

نمي خوام ديگه تنها باشه و تنهاش بذارم

چون مي دونم كه حقش نيست تنها بمونه

به نظرم آدما يه اميد مي خوان

و من مي تونم خودم رو اميدي كنم كه كمكش باشه

خيلي وقتها نمي‌دونه كه بايد چيكار كنه

اما اشكالي نداره ،بالاخره ياد ميگيره

من دوست دارم انقدر بهش فرصت بدم كه همه چيز رو بفهمه

همه  چيز داره خوب پيش ميره

اولش البته همه چيز بازي بود

يه بازي مسخره كه راه انداخته بودن

تا خيلي وقتا مي ترسيدم كه ادامه بازي باشه

اما اعتماد چيز خوبي بود

و من خيلي وقته كه مراقب هستم

مراقب اينكه اتفاق بدي نيافته

چون از همه اتفاقاي بد خسته شدم

حالا ديگه منتظر اتفاقاي خوبم

خوبه خوبه خوبه خوبه خوب

 

every body needs friend

نوشته شده توسط farzaneh در ساعت 13:32 | لینک  | 

سلام

هميشه من اول سلام مي كردم و تو تازه يادت مي اومد كه بايد سلام  بكني

اما بازم سلام نمي كردي

دستم رو دراز مي كردم تا باهم دست بديم

هميشه من اول دستم رو دراز مي كردم و تو تازه يادت مي اومد كه بايد دست بدي

گفتم چي مي خوري؟

گفتي هرچي كه خودت مي خوري منم  مي خورم

هميشه من اول انتخاب مي كردم و تو تازه يادت مي اومد كه مي تونستي خودت انتخاب كني

گفتم شكر بريزم برات؟

گفتي اگر واسه خودت مي ريزي واسه منم بريز

هميشه من شكر نمي ريختم و تو تازه بعد از كمي نوشيدن يادت مي اومد كه مي تونستي شكر بريزي

گفتم انگشترم جديده، ديديش؟

هميشه من انگشتراي جديدي به انگشتم مي كردم و تو هميشه يادت مي رفت كه عاشق انگشترامي

گفتم راستي حال مدادت خوبه؟

هميشه من حال وسايلت رو مي پرسيدم و تو هميشه يادت مي رفت كه كدوم مداد رو مي گفتم

گفتم اين شال كه دوست داريو سرم كردما

هميشه به اومدن و نيومدن شالام دقت مي كردي اما اندفعه تازه يادت اومد كه شالم چه رنگيه!!!

گفتم ميدوني الان داري با كي قهوه مي خوري؟

و چشمات رو به علامت تاييد بستي و باز كردي

هميشه من اين سوال رو مي كردم و تو مي گفتي آره

اما هميشه بعد از خداحافظيمون يادت ميرفت

و تو هيچوقت نمي فهميدي كه چه وقتايي با من در حال قهوه‌ي تلخ نوشيدني

اميدوارم بودم اين تلخي چيزي رو به يادت بياره هميشه

هميشه

هميشه

هميشه

هميشه

هميشه

هميشه

هميشه

هميشه

هميشه

هميشه

هميشه

هميشه

هميشه

هميشه

هميشه

هميشه

 

coffee

نوشته شده توسط farzaneh در ساعت 12:53 | لینک  | 

امشب مي خوام باهات برقصم

مي خوام دستم رو بگيري

و من رو به رقص دعوت كني

امشب مي خوام باهات برقصم

مي خوام دستام رو با دستات آروم تكون بدم

و تو هم به من نگاه كني

امشب مي خوام باهات برقصم

مي خوام پاهام با پاهات همگام بشن

و تو باز من رو نگاه كني

امشب مي خوام باهات برقصم

مي خوام دوتايي يه جور هم رو نگاه كنيم

مي خوام تو پلك بزني اما من نه

امشب مي خوام باهات برقصم

با گندترين آهنگ دنيا

و در طولاني ترين زمان دنيا

امشب مي خوام باهات برقصم

با تويي كه زشت ترين مرد روي زميني

و من كه زيباترين زن روي زمين

امشب مي خوام باهات برقصم

در حاليكه مست ترين افراد دورمون حلقه زدن

و با خيره‌گي تمام ما رو تماشا مي كنن

امشب مي خوام باهات برقصم

با بهترين كفش پاشنه دار سياهم

و با بهترين لباس شبم

امشب مي خوام باهات برقصم

با كثيف ترين كتي كه به تن داري

و با رنگ و رو رفته ترين كفش كه به پا داري

امشب مي خوام باهات برقصم

با بهترين حسم نسبت به تو

و تو با بدترين حست به من

امشب مي خوام باهات برقصم

با تني كه ترس تمام وجودم رو گرفته

و تو با لبخند موذيانه كه تمام اجزاي صورتت رو محو كرده

امشب مي خوام باهات برقصم

با دهني كه بوي توت فرنگي ميده

و تو با دهني كه بوي سيگار ميده

امشب مي خوام باهات برقصم

با لباس شبي كه تمام شيشه‌ي مشروب رو برگردوندي روش

و تو با لباسي كه بوي استفراغ مي ده

امشب مي خوام باهات برقصم

در حالي كه سفيدي تنم جلب توجه مي كند

و تو حتي ته ريشت را نزدي

امشب مي خوام باهات برقصم

با دستاني كه طاقت فشار ندارند

و تويي كه عادت به سفت گرفتن دستان داري

امشب مي خوام باهات برقصم

در حالي كه من آرومم

و تو نمي فهمي چه كار مي كني

امشب مي خوام باهات برقصم

در حالي كه نفسم بند آمده

و تو تازه نفست بالا

 

نوشته شده توسط farzaneh در ساعت 12:14 | لینک  | 

انگشت هاي دست راستم را مشت مي كنم

نگاهشان مي كنم

انگشت هاي دست چپم را مشت مي كنم

نگاهشان مي كنم

حالا انگشت هاي دستان راست و چپم مشت شده اند

و من باز هم بهشان نگاه مي كنم

مشت هايم را كنار هم مي آورم

نگاهشان مي كنم

مشت هايم را از هم دور مي كنم

نگاهشان مي كنم

تمام قدرتم را بر روي مشت هايم مي گذارم

مشت هايم را سفت و سفت تر مي كنم

رگ هاي دستم را نگاه مي كنم

مشت هايم را شل مي كنم

پوست دستم را نگاه مي كنم

مشت دست راستم را به سمت صورتم بالا مي برم

مشت دست چپم را به سمت صورتم بالا مي برم

مشتهايم را به سمت چشمانم بالاتر مي برم

آرام آرام مشتهايم را روي چشمانم حس مي كنم

كار را شروع مي كنم

شروع به ماليدن چشم هاي پر از ريملم مي كنم

چشمانم را مي مالم

مشت هايم انگار سفت شده اند و اين سفتي باعث درد چشمانم مي شود

مشت هايم را از روي چشمانم برمي دارم و به سمت پايين مي آورم

توي آينه نگاه مي كنم

زير چشمانم را قيرگوني كرده ام

حالا اشك هايم نم پس نمي دهند!!!!

 

كاش .....

نوشته شده توسط farzaneh در ساعت 13:4 | لینک  | 

بزرگ شدم

نمي دونم شايدم بزرگ نشدم

ديگه بند كفشام رو مامانم نمي بنده

ديگه وقته صبحانه برام لقمه‌ي پنير تبريزي با نون محلي درست نمي كنه

از اون نون محلي‌ها كه زرد بودن و سبزي خشك داشت

مامانم بهش آب مي‌زد و خوشمزه‌اش مي كرد

ديگه مامان چاييم رو شيرين نمي كنه

ديگه لباسام‌رو اتو نمي كنه

من هميشه از اتو كردن بدم مي‌اومده

ديگه مامان اتاقم‌رو مرتب نمي‌كنه

هميشه اتاقم روي هوا هست و خيلي نامرتب

ديگه مامانم موهام رو نمي‌بافه

ديگه مامان برام هر روز جايزه نمي‌خره

ديگه فرشته‌ها زير بالشم هديه نمي‌زارن

ديگه مامان غذام رو فوت نمي كنه تا خنك بشه

منم همش سقف دهنم مي‌سوزه

ديگه مامان وقت مسافرت چمدون من رو جمع‌ و جور نمي‌كنه

ديگه مامان براي عروسكام و خرگوشم لباس نمي‌دوزه

پتو و بالش و تشك نمي دوزه

اما هنوز يه كار رو انجام ميده كه من عاشقشم

شبا پيشم مي‌خوابه

دستم رو مي‌گيره

برام قصه مي‌گه

و تا وقتيكه من نخوابيدم نمي‌خوابه./

 

حتي از سايه‌ي خودمم مي ترسم.

نوشته شده توسط farzaneh در ساعت 18:58 | لینک  | 

نمي دونم من مقصرم يا اون.......نمي دونم اون مقصر بود يا من........نمي دونم هر دومون شايد مقصر بوديم......نمي دونم شايد هر دومون مقصر بوديم و به روي خودمون نمي اورديم.......نمي دونم شايد هردومون مقصر بوديم و به روي خودمون نمي اورديم و ادامه مي داديم.........نمي دونم شايد هردومون مقصر بوديم و به روي خودمون نمي اورديم و ادامه مي داديم و همش بهم گير مي داديم..........

نمي دونم شايد هردومون مقصر بوديم و به روي خودمون نمي اورديم و ادامه مي داديم و همش بهم

گير مي داديم و شرط و شروط مي ذاشتيم........ نمي دونم شايد هردومون مقصر بوديم و به روي خودمون نمي اورديم و ادامه مي داديم و همش بهم گير مي داديم و شرط و شروط مي ذاشتيم و

 اعصاب همديگرو خرد مي كرديم........ نمي دونم شايد هردومون مقصر بوديم و به روي خودمون

نمي اورديم و ادامه مي داديم و همش بهم گير مي داديم و شرط و شروط مي ذاشتيم و اعصاب

 همديگرو خرد مي كرديم و باعث ناراحتي هم مي شديم....... نمي دونم شايد هردومون مقصر

 بوديم و به روي خودمون نمي اورديم و ادامه مي داديم و همش بهم گير مي داديم و شرط و شروط

مي ذاشتيم و اعصاب همديگرو خرد مي كرديم و باعث ناراحتي هم مي شديم و حالا كه به اينجا رسيديم............ نمي دونم شايد هردومون مقصر بوديم و به روي خودمون نمي اورديم و ادامه

 مي داديم و همش بهم گير مي داديم و شرط و شروط مي ذاشتيم و اعصاب همديگرو خرد مي كرديم

 و باعث ناراحتي هم مي شديم و حالا كه به اينجا رسيديم و ......... 

.............

نوشته شده توسط farzaneh در ساعت 11:42 | لینک  |